خرید بک لینک

درباره سایت

دنیای دخملونه ی من

از این به بعد حوری جهان سلطان هستیم.<>))))))))) باتشکر.

امکانات وب

سÙx84اÙx85 Ø®Ùx88Ø´ اÙx88Ùx85دÛx8c Ùx86ظرÛx8cادت Ùx86رÙx87 اÙx85Ûx8cدÙx88ارÙx85 Ùx84Øxadظات Ø®Ùx88بÛx8c رÙx88اÛx8cÙx86جا سپرÛx8c Ú©Ùx86Ûx8c:)

هفته ی دیگه ینی 10اسفند(یکشنبه) تولدمنه من همیشه هرسال به مامانم اصرارمیکردم که برام تولدبگیره خیلی دوست داشتم

ولی امسال اصلا به هیچ وجه دلم نمیخوادقهرچون....... چون تولدپارسالم اخرش ازدماغم دراومد توساختمونمون دعواشد غمناک

من وسط تولدم هی به مامانم میگفتم:این بهترین تولدی که تابه حال داشتم امانگوبدترین تولدم بودبی حوصله

وای فکرکنین چقدبده!روزتولدادم که فقط یه شبه مادربزرگ ادم بره درخونه ی همسایه هاروبزنه وبگه بیاین به اینابگین ساکت!!!!!فکرکنیدمادربزرگ !!!!!!!!!!

ولی خداوکیلیش ما اون قدرسروصدانکردیم

فکرکنین چقدبده شب تو.لد ادم مادربزرگش چپ چپ نگاش کنهقهر

ینی واقعامن حق ندارم سالی یکبارشادی کنم ،مهمون دعوت کنم،اهنگ بزارم وبرقصم!!!!!!!!

اگه هم این کار روبکنم مادربزرگم باید چپ چپ نگام کنه!!!!

9نفرهم بیشتر نبودیم ینی مهمونامون 9نفربودن خدمون 3نفر

به جای اینکه بگه تولدنوه امه

یه شب تحمل کنید چی میشه میره میگه بیاین اعتراض کنید

فامیل هاخانواده ام فقط قصد داشتن منو شادکنن که............

رفتم تواتاق یه عالمه گریه کردم مهمونامون ناراحت شدن

گفتن بیچاره بچه گریهاین چرا اینجوری کرد؟؟؟؟؟؟؟

خیلییی خاطره ی بدی بودمادربزرگم تولدمو خراب کرداون شب تاصبح گریه کردم

ازاون روزبه بعدمن ازمادربزرگم خیلییییییی بدم اومد اون دل منوبدجورشیکوند هیچ وقت نمی بخشمش...........نهخطا

تولد درذهن من به یک خاطره ی بسیاربدحک شده ودیگه امسال اصلادوست ندارم

به خداحتی یه کیکم نمیخوامممم اینودارم ازته دلم میگمقهرگریه

امیدوارم هیچ وقت تو تولدشما اتفاق بدی نیوفتهمحبت

 

 

 

برچسب: نویسنده: حوری جهان سلطان (!غزل:-)ل تاريخ: شنبه 2 اسفند 1393 ساعت: 17:31

صفحه بندی