از این به بعد حوری جهان سلطان هستیم.<>))))))))) باتشکر.
من2تافنچ دارم که به فنچ ماده میگم خانومییییییی وبه فنچ نر میگم اقا
یه خبربد:چن روزی هست که خانومی ازدست اقا ناراحت وعصبانیه وهی میزنتش وباهش قهرکرده خانومی دیگه اقاشودوست نداره اخه هی ازپیشش میره کناروشباتولونه راهش نمیده واقاهم مجبوره یه جای خیییلیی تنگ ینی بالای سقف لونه بخوابه
اقا ازخانومیییییی خیلی حساب میبره اخه وقتی خانومییییییی میخواداقاروبزنه اول یه صدایی ازخودش درمیاره وبعداینور و اونورمی پره این اقاهممممممم انقدترسوعه که خداا میدونه
وقتی خانومییی میخوادبزنتش سریع میره تولونه وخودشومیده عقب انگارنه انگارکه مرده
اینقدازخانومیییی میترسه که حدنداره

بابام به اقا میگه:ابروی هرچیی مردبودروبردی!
مامانم به من میگه خانومییییی خوب کاری میکنه به مردازیادروبدی پرومیشن

این 2تاخوشملای من وقتی میخوان باهم دعواکنن هی بلند بلندجیغ میزنن اون موقع خونه ی ماروهواس

اوووووووووووووف سرم میره ازبس جیغ میزنن
خلاصه یه چن وقتیه که این 2تا اختلاف خانوادگی پیدا کرن
من که نمیدونم وقتی جیغ میزنن به هم چی میگن
وجالب که هر2تاشون همزمان باهم جیغ میزنن
من که نمیدونم مشگلشون چیه

............ ولی امیدوارم هرچی هس زودترحل شه
ومث قبل شبابهم بچسبن وبخوابن
امیدوارم

نظرفراموش نشه هااااااااااا

برچسب: یه خاطره ازفنچولام,
نویسنده: حوری جهان سلطان (!غزل:-)ل